بابا صفرى
115
اردبيل در گذرگاه تاريخ ( فارسى )
قدماى اين ديار تصور ميكردند كه حضرت خضر پيغمبر ( ع ) ، كه بزعم متشرعين آخرين فرد انسانى خواهد بود كه تا قبل از دميدن صور اسرافيل زنده خواهد ماند ، در آن شب بهمهء خانوادهها سرميزند و قووت را تبرك مينمايد و نشانهء اين كار هم آن است كه جاى « قمچى » « 1 » آنحضرت بر روى قووت ميماند . از اينرو آنها قووت را در مجموعه يا سينى ميريختند و آن را در گوشهاى گذاشته ميخوابيدند و چون صبح از خواب برميخاستند براى تماشاى جاى قمچى حضرت خضر به طرف سينى قووت ميرفتند و غالبا اين علامت را هم بر روى قووت مىديدند . بعضىها ، جاى قمچى را كار پدر و مادر يا بزرگ خانواده مىدانستند كه نيمه شب يا صبح زود با انگشت رسم مىكردند و يا اگر در خانه قمچى بود آن را بر روى قووت گذاشته برمىداشتند . با اينحال كسان سادهلوحى هم آن را از خود حضرت خضر مى - پنداشتند . قدماى اردبيل براى زمستان حسابهائى داشتند بدينمعنى چهل روز اول اينفصل را « چلهء بزرگ » و بيست روز بعد از آن را ، كه به آخر بهمنماه منتهى مىشد ، « چلهء كوچك » مىگفتند . چهار روز آخر چلهء بزرگ را با چهار روز اول چلهء كوچك ، يعنى روزهاى هفتم تا پانزدهم بهمن را « چارچار » ميخواندند و شب جمعهايرا كه در اين هشت روز بود ، بطوريكه گفتيم « خدر نبى » مىناميدند . آنان چلهء بزرگ را بمعنى واقعى زمستان مىدانستند ولى چلهء كوچك را از حيث سرما و بارندگى سختتر از آن تصور مىكردند و در سالهائيكه در چلهء بزرگ بارندگى كمتر مىشد از قول چلهء كوچك آن را تمسخر كرده چنين مىگفتند كه « برادر بزرگم بىغيرت از آب درآمد . من كارى ميكنم كه تلافى آن را هم در ميآورم » . با اينحال خود اردبيليان ضرب المثلى در مورد چلهء كوچك داشتند و معتقد بودند كه « چون رو ببهار ميرود هيچ كارى نميتواند » . سختترين قسمت زمستان ، هم از جهت سرما و هم از حيث بارندگى ، چارچار بود و حساب آن روزها را مردم بخاطر نگه ميداشتند . هفتهء اول اسفند را « چله بچه » مىگفتند و شب اول آن را بنام « كرد اوغلى احمد »
--> ( 1 ) - تازيانهاى را كه اسبسواران براى راندن اسب در دست ميگيرند در تركى قمچى ميگويند .